بخشهایی از مصاحبه مجله پنجره خلاقیت با بهروز فروتن بنیان گذار صنایع غذایی «بهروز»

بهروز فروتن بنیان گذار صنایع غذایی بهروز: «من قبل  از داستان صنایع غذایی بهروز ماشین داشتم، شوفر داشتم، زندگی داشتم، اما همه را از دست دادم. وقتی می گویم همه چیز منظورم فقط منابع مالی بود وگرنه هنوز تلاشم را داشتم. رفتم یک ژیان برای همین کار خریدم. برای اینکه ساعت ۴ پنج صبح بروم در میدان تره بار و مواد اولیه بخرم و به خانه بیاورم. منی که شوفر داشتم و پشت بنز می نشستم، حالا نداشتم و این قسمتی از زندگی من بود. از صفر شروع کرده بودم.» – در واقع صنایع غذایی بهروز از آشپزخانه و با همین ژیان پایه ریزی شد، داستان موفقیت آقای بهروز فروتن از زبان خودشان بصورت کامل از فردا ساعت ۱۴ هر روز در کانال قرار می گیرد، امیدوارم انگیزه ای ایجاد بشه برای دوستانی که می خوان از صفر شروع کنن و موفق بشن.

من هم در پیمانکاری و هم ذوب آهن خوب کار کرده بودم، البته پولی که باید به دست می آوردم را به دست نیاورده بودم، اما لذت کار و لذت ناشی از آن، آنجا بود. من هنوز لذت سالهای دبیری را حس می کنم. الان لذت کار کردن در زمستان و رفتن و آمدن با اتوبوس را حس می کنم. این لذت آن روز گریه مرا در می آورد و اشک در چشمان من جمع می کرد، اما امروزمی گویم عجب سالهایی بود. – داشتید داستان زندگیتان را می گفتید. – بهروز فروتن: بله، قضیه پیمانکاری هم تمام شد و ما دچار یک نقصان مالی شدیم و یک ناموفقیت دیگر که آغازی برای موفقیت سرنوشت من بود. تقدیر با خداوند است و تدبیر از من و تو. تفکر من به من می گفت و می گوید که باید کار کنم. در داستان صنایع غذایی بهروز من از قبل ماشین داشتم، شوفر داشتم، زندگی داشتم، اما همه را از دست داده بودم. وقتی می گویم همه چیز، منظورم فقط منابع مالی بود وگرنه هنوز تلاشم را داشتم. – برای اینکه چیزهایی را که تولید می کردید پخش کنید؟ – بهروز فروتن: پخش مرحلۀ بعدی است. اول برای اینکه ساعت ۴ پنج صبح بروم در میدان تره بار و مواد اولیه بخرم و به خانه بیاورم. منی که شوفر داشتم و پشت بنز می نشستم، حالا نداشتم و این قسمتی از زندگی من بود. از صفر شروع کرده بودم. – سخت نبود؟ – بهروز فروتن: آن روزها چرا. البته وقتی شما ۱۰ اتاق داری، اگر یک اتاق را از دست بدهی می توانی در ۹ اتاق دیگر زندگی کنی. من اتاقهای ذهن و تلاش خودم را بدست آورده بودم و می دانستم که کارم درست است و عده ای دارند از حاصل کارم استفاده می کنند. من ذهنم را به کار کشیده بودم و یک افتخار اجتماعی کسب کرده بودم اما در داستان مالی وارد نبودم و بر اثر شیطنتهای دیگران ضرر مالی کرده بودم.

شما آن موقع زن و فرزند داشتید و همه چیز را از دست داده بودید، اگر همسر شما مثل خیلی از خانمها بود شاید اعتماد به نفستان را از دست می دادید و…. بهروز فروتن: این یک موضوع اساسی است که به آن هم می رسیم. به شما بگویم که الان آن ژیان ماهاری که حرفش را زدم را در بهترین جای کارخانه گذاشتم تا همه آن را ببینند. خلاصه آنکه من از کارخانه قند و پیمانکاری و سیمان و ذوب آهن و همه اینها شروع کرده بودم و آن موقع رسیده به آنجا و حالا رسیده ام به اینجا. بالا رفتن فخر نداشت و آمدن من به پایین هم برای من ذلت نداشت. اینها همه کار است. شما یک هنرمند هستید اما ممکن است شرایط مساعد نباشد و یک شب خوب ننوازید، اما این دلیل نمی شود که فرداشب هم خوب ننوازید. رمز موفقیت من این بود که می گفتم باید بشود. چون فکر می کردم باید بشود، پس به آن فکر کردم و این فکر ابزار می خواست. ابزارش پشتکار است. اینجاست که کارآفرین می گوید من تهدید را به فرصت تبدیل میکنم. من تهدیدها را به فرصت تبدیل کردم. با ژیان ماهاری غذاهایی را که تولید می کردیم، پخش می کردم و خیلی پیش می آمد که این تولیدها را نمی خریدند و ما مجبور می شدیم آنها را دور بریزیم. برخی برای ما خیلی ناملایمات روا می داشتند اما من می گفتم عاقبت کار یک نفر باید پیروز شود. نتیجه اش می دانید چه شد؟ اینکه الان من در خدمت شما هستم، یعنی شده است. یک نفر گفت رفته بودم در جنگل و با شیر جنگیدم، یا باید او شیر مرا می خورد یا من او را می کشتم. آنکه داشت این سخن را می شنید گفت: آخرش چه شد؟ طرف گفت: اینکه می بینید من اینجا در خدمت شما نشسته ام یعنی اینکه آن شیر را کشته ام.

بهروز فروتن: بنده ۳۵ سال پیش از یک آشپزخانه ۱۲ متری در خانۀ خودم، با زن و بچه ام شروع کردم به کار کردن و هنوز هم کار می کنم. نگفتم اینقدر پول درآوردم و ما را بس است، چون پول برایم وسیله بود، مدام باید آن را روغن کاری می کردم، بنابرایان باید باز هم کار می کردم. شما اگر یک چرخ خیاطی یا دوچرخه داشته باشید، باید آن را روغن کاری کنید. روغن کاری برای من همان افزایش کار و ادامۀ آن است. در حین این کار، اتفاقاتی که همیشه می افتد، می افتد. ذهن خلاقیت پیدا می کند، تصویر به عمل تبدیل می شود، واحد دوازده متری من تبدیل می شود به شصت هزار متر و آن ژیان ماهاری که با آن با کمترین دستمایه اما با تلاش (نمی گویم سختی) شروع کردم به کار کردن، تبدیل می شود به یک دم دستگاه. همانطوری که گفتم نمی گویم با سختی کار کردم بلکه می گویم تلاش کردم. – چون از کار و تلاش لذت می برید، نمی گوئید سختی؟ بهروز فروتن: بله. هرکس یکجور می بنید. سختی هست، تاسف هست، گریه هست و من هم نمی گویم گریه نکرده ام، نمی گویم ناشکری نکرده ام. همۀ اینها می گذرد. سختی هم هست اما وقتی تلاش می کنی آن سختی شکل و مزۀ دیگری دارد. مادری که وضع حمل می کند، سختی دارد ولی وقتی تمام شد آن سختی به شکل دیگری دیده می شود. کار کردن در شرایط سخت، رفتن به سربازی، در سرما کار کردن و همۀ اینها سختی دارد اما وقتی ۱۰ سال از آن می گذرد، هرکس لذت خودش را می برد. آن کسی که کارش را از یک زمین خشک شروع کرده بود و حالا آن را آباد کرده است، لذت می برد. بعضی از سختی ها، برای انسان افتخار به بار می آوردند و بعد او از آن سختی لذت می برد. ما باید این را بفهمیم.

بهروز فروتن: یک چیزهایی بلد بودیم و کم کم کامل شد. البته من بلد نبودم و خانواده ام بلد بودند. خروجی کال قضیه این است که آن آدم که هیچ چیز بلد نبود، دو چیز داشت: «باید بشود» و «پشتکار». داخل اینها می توان باور، ایمان، از خود گذشتگی و همه چیز را آورد. من همیشه کار را عشق می بینم و همۀ اینها باعث شد که امروز که خدمت شما هستم بیش از ۲۰۰ لوح و تقدیر و افتخارات خارجی و داخلی داشته باشم. اگر هدف من اقناع در یک مسیر کوتاه بود، یک بقالی و رستوران به دست می آوردم و تمام می شدم. نمی گویم اینها بد است اما من به آن قانع نبودم و هنوز هم نیستم. انسانی که قانع شود محکوم به ادارۀ همان بخش خود می شود. در رفتن است که آدم موفق می شود. ادامه دادن، ریسک می خواست و اصولا یکی از لازمه های موفقیت یک آدم موفق ریسک است. یک سنگتراش که دارد کار می کند تا پیکره را در نیاورد ول نمی کند. – قهرمانان شما هم همین آدمها بودند یا قهرمان دیگری داشتید؟ – بهروز فروتن: پدرم امیر لشگر بود و من وقتی ۱۰ سالم بود، پدرم را درست در روز اول عید از دست دادم. الگوی اصلی ذهنی من پدرم بود و فکر می کنم همۀ آدمها اولش همینجوری هستند. در پهلوانی گری و مروت و جوانمردی، دائی من الگو و ملاک من بود. بعضی جاها شاید معلمهایم الگوی من بودند و بعد جامعه را می دیدم. همیش قیاس  می کردم که چه چیزی می تواند برای من بهتر باشد و آن را انتخاب می کردم. – فرمودید پدرتان امیر لشگر بود، این حس برتری جویی از جایگاه خانوادگی شما نبود؟ – بهروز فروتن: بله، همینطور است. این غرور در ما وجود داشت. می خواستم به جایی برسم که از من به خوبی یاد کنند و من به خوبی رهبری و مدیریت کنم. همسرم هنوز هم کار را ادامه می هند. یکی از مشخصه های سیستم من این است که در فضای کاری، ارتباطات را در کار می بینم. خانه جدا، کار جدا. الان فرزندان من هم در کنار من کار می کنند. اما اگر با من کار داشته باشند، باید از منشی ام وقت بگیرند. همسر من الان همینجا دارد یک کار پوشاک و نساجی انجام می دهد و ارتباطی هم با من ندارد. همان خواهر خانمم که ۳۵ شیش سال پیش، پیش ما سالاد اولویه درست می کرد، هنوز هر روز به کارخانه می آید و بر می گردد. فکر نکنید که آنها ابزار بودند و بعد کنار رفتند. در کار شایستگی مهم است نه وابستگی. اگر آدمها را به وابستگیشان بشناسید، کارتان پیشرفت نمی کند. هنوز همه مان اهل کاریم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>