کوه به کوه نمی رسه، ولی آدم به آدم چرا….

یک روز حوصلۀ مالک یک باغ زیبا سر رفت. او تصمیم گرفت از همسایۀ خود که کتابخوان بود و کتابخانه ی بزرگی داشت، کتابی به امانت بگیرد. مرد همسایه گفت که کتاب مورد نظر را دارد، اما اصولا کتابهای خود را به کسی قرض نمی دهد. به جای آن پیشنهاد کرد که کتاب را در کتابخانۀ او مطالعه کند. بهار رسید و کارهای باغ آغاز شد. هنگامی که زمان کوتاه کردن چمن ها رسید، مرد همسایه از صاحب باغ خواست که ماشین چمن زنی خود را به او امانت دهد. ظاهرا دستگاه خودش خراب شده بود. صاحب باغ به مرد همسایه گفت که نمی تواند ماشین چمن زنی را به امانت بگیرد، اما از آنجا که او اصولا دستگاه خود را به کسی قرض نمی دهد، باید در همان باغ از آن استفاده کند. نکته: از هر دست بدهی از همان دست می گیری. دنیا همان طور با ما برخورد می کند که ما با او رفتار می کنیم و این شاید بزرگترین راز زندگی باشد. وقتی به دیگران نیکی می کنیم در واقع به خودمان نیکی کرده ایم و وقتی به دیگران بدی می کنیم به کسی جز خودمان بدی نکرده ایم. منبع: عمر کوتاه نیست – مسعود لعلی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>