بی رنج گنج میسر نمی شود….

زن جوانی به پدرش شکایت کرد که زندگی سخت و دشواری دارد. پدرش به او گفت؛ ”با من بیا، می خواهم چیزی نشانت بدهم.” پدر دخترش را به آشپزخانه برد و آنجا سه کتری آب را روی اجاق گاز گذاشت تا حرارت بینند. در همین حال او چند هویج را تکه کرد و آنها را درون اولین کتری ریخت تا بجوشد. بعد در کتری دوم دو عدد تخم مرغ گذاشت و در کتری سوم مقداری قهوه ی آسیاب شده ریخت، دقایقی بعد مرد هویج ها را در کاسه ای قرار داد، تخم مرغ ها را پوست کند و آنها را در کاسه ی دیگری گذاشت و قهوه را هم در فنجانی ریخت. و آن گاه همه را جلوی دخترش گذاشت. دختر که حوصله اش سر رفته بود، پرسید:” این کارها برای چیست؟” پدرش جواب داد:” هر یک از اینها به ما درسی برای روبه رو شدن با مشکلات می دهند. هویج ها ابتدا سخت و محکم بودند اما وقتی پخته شدند، نرم شدند. تخم مرغ ها شل بودند و پس از آنکه جوش خوردند سخت شدند. اما قهوه آب را به چیزی بهتر تبدیل کرد.” بعد پدر در ادامه ی صحبتش گفت:” عزیزم تو می توانی برای چگونه برخورد کردن با مشکلات تصمیم بگیری. می توانی بگذاری تحت تاثیر آنها ضعیف شوی، یا می توانی آنها را به چیز مفیدی تبدیل کنی. همه چیز به تو بستگی دارد. اگر با مشکلات برخورد درستی بشود، سبب پیشرفت می گردد. جان سی. ماکسول – منبع: نیم کیلو باش ولی مرد باش – سعید گل محمدی

عزت نفس

روزی، مردی تاجر یک دلار در جعبه ی مقابل گدایی انداخت که مداد می فروخت و با عجله به سمت ایستگاه رفت و سوار قطار شد. اما ناگهان از قطار پیاده شد و چند مداد از داخل جعبه ی مرد گدا برداشت و گفت: امیدوارم از این کار من بدت نیامده باشد. تو هم مثل من یک تاجری. داری چیزی می فروشی که قیمتش بسیار عادلانه است. سپس با عجله به طرف ایتگاه رفت و سوار قطار بعدی شد، چند ماه بعد، در یک مناسبت اجتماعی، مردی بسیار با شخصیت و شیک پوش نزد تاجر رفته و خود را معرفی کرد و گفت:” شاید مرا به خاطر نداشته باشید، ولی من هیچ وقت شما را از یاد نمی برم. شما عزت نفس از دست رفته ی مرا به من برگرداندید. من گدایی بیش نبودم. شما از راه رسیدید و گفتید که من هم به نوبه ی خود تاجرم. نکته: انسان بزرگ کسی است که دیگران در نزد وی احساس بزرگی کنند. منبع: عمر کوتاه نیست ما کوتاهی می کنیم – مسعود لعلی

خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست

در رستورانی دو شعبده باز برنامه اجرا می کردند که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت. روزی شعبده باز ناموفق از آن دیگری پرسید:« چه رازی است که تماشاچیان  تو را دوست دارند، در حالی که تو اذعان داری کار من از تو حرفه ای تر است؟!» شعبده باز موفق گفت:« از تو سوالی دارم، احساست نسبت به کسانی که شب ها دورت جمع می شوند و به کارهایت چشم می دوزند، چیست؟» شعبده باز ناموفق گفت:« به آنها احساسی ندارم و فکر می کنم عده ای بیکار و پولدار دور من جمع می شوند و من مجبورم برای پولی ناچیز، آنها را بخندانم» شعبده باز موفق گفت:« اما احساس من نسبت به تماشاچیان این است که همیشه به خود می گویم اگر این آدمهای نازنین پولشان را صرف شنیدن مزخرفات من نمی کردند، چه اتفاقی می افتاد و با این طرز فکر خود را مدیون آنها می دانم و در نتیجه، همۀ آنها را دوست دارم و چون این علاقه صمیمانه است، بر دل آنها نیز می نشیند و این راز موفقیت من است.» منبع: خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست – سعید گل محمدی

هنوز دنیا به آخر نرسیده…

مردی به دکتر رابرت شولر، نویسنده ی مشهور، تلفن کرد و گفت: دیگر تمام شد. من به آخر خط رسیده ام. تمام پولم از دست رفت. همه چیزم را از دست دادم. دکتر شولر پرسید: آیا هنوز می توانی ببینی؟ مرد جواب داد: بله، می توانم. شولر پرسید: هنوز می توانی راه بروی؟ مرد گفت: بله، می توانم. شولر گفت: و حتما هنوز می توانی بشنوی، و الا به من تلفن نمی زدی؟ مرد در پاسخ گفت: بله، هنوز می توانم بشنوم. شولرگفت: خوب، با این حساب تقریبا همه چیز داری و تنها چیزی که از دست داده ای، پول است. نکته: ما اغلب مسائل را بیش از اندازه بزرگ می کنیم. بدترین اتفاقی که ممکن است روی دهد احتمالا بسیار ناراحت کننده است، اما پایان دنیا نیست. منبع: زیر خاکی – سعید گل محمدی

همیشه دور اندیش باشیم!

در چین قدیم، مردم خواهان امنیت در برابر هجوم بربرهای نواحی شمالی بودند، به همین دلیل دیوار بزرگی ساختند. دیوار به قدری بلند بود که آنها باورشان شده بود هیچ کس نمی تواند از آن رد شود و آن قدر قطور بود که گمان می کردند هیچ چیز نمی تواند آن را فرو بریزد. آنان سر زندگیشان بازگشتند تا از امنیت خود لذت ببرند. در طول صد سال اولی که دیوار وجود داشت، چین سه بار مورد تهاجم قرار گرفت. بربرها یک بار هم نتوانستند دیوار را فرو بریزند یا از روی آن رد شوند، اما هر بار به یکی از نگهبانان رشوه می دادند و از دروازه های شهر رد می شدند. چینی ها چنان به دیوار سنگی دلخوش بودند که فراموش کردند ” صداقت” را به فرزندانشان بیاموزند. منبع: عمر کوتاه نیست ما کوتاهی می کنیم – مسعود لعلی

آنچه تصور ماست… ولی واقعیت نیست….

ماهی توی آکواریم، هی می خواست یه چیزی بهم بگه. تا دهنشو وا می کرد، آب می رفت تو دهنش و نمی تونست بگه. دست کردم توی آکواریم، درش آوردم و شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو… این قدر بالا و پایین پرید تا خسته شد و خوابید. دیدم بهترین موقع هست که تا خوابه، دوباره بندازمش توی آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده و خودشو زده به خواب. این داستان مصداق رفتار بعضی از آدمهایی است که کنار ما هستند، دوستشان داریم و دوستمان دارند، ولی آنها را نمی فهمیم و فقط توی دنیای خودمان خیال می کنیم که بهترین رفتار را با آنها می کنیم. مراقب رفتارمون با اطرافیانمون باشیم. منبع: من و ما – امیر رضا آرمیون

عبارت های کوتاه

دشمن «بهترين» «خوب» است.

  • به بردن و پيروزي فكر كن.
  • شما براي انجام كارهاي كوچك بسيار باهوش هستيد.
  • هميشه راه بهتري هست.
  • مردي كه هيچ اشتباهي نكرده است عملاً هيچ كاري نكرده است.
  • به خود اجازه اشتباه كردن بدهيد.
  • بهترين افراد، افراد مثبت نگر هستند.
  • بدون رنج و زحمت سودي حاصل نمي شود.
  • هيچگاه بيش از آنچه در توان شماست قول ندهيد.
  • سازماندهي كنيد.
  • در عمل مانند انسان هاي نخستين باشيد و در پيش بيني مانند يك استراتژيست.
  • تمام مشكلات كوچك تاكنون حل شده اند.
  • براي اينكه يك برنده باشيد تمام چيزي كه لازم داريد همه آن چيزي است كه داريد.
  • موفقيت به معناي بردن جنگ است و نه بردن هر ستيز و نزاعي.
  • نقشه هاي تهور آميز مانند مهره هاي شطرنج هستند. آنها حركت مي كنند ممكن است از دست بروند و ممكن است آغازگر يك بازي برده باشند.
  • يك مرد بخاطر مغز و دستانش حقوق نمي گيرد، بلكه بخاطر استفاده اي كه از آنها مي كند حقوق مي گيرد.
  • ۱۲ ساعت كار كنيد ولي اهميت ندهيد كه اين نيمه اول شبانه روز است يا نيمه دوم آن.

ار این ستون به آن ستون فرج است…

در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند. طبق رویه رایج به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود، اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد. محکوم بی‌گناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت: اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید. درخواستش را اجابت کردند و گفتند: آیا تقاضای دیگری نداری؟ جوان بی‌گناه پس از کمی سکوت و تأمل جواب داد: می‌دانم که زحمت شما زیاد می‌شود ولی میل دارم مرا از این ستون باز کنید و به ستون دیگر ببندید. مأموران اجرای حکم که تاکنون تقاضایی به این شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان محکوم دچار حیرت شده و پرسیدند: انتقال از ستونی به ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تأخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟ محکوم بی‌گناه که هنوز بارقه امید در چشمانش می‌درخشید سر بلند کرد و گفت: دنیا را چه دیدی؟ از این ستون به آن ستون فرج است. مأموران برای انجام آخرین درخواستش دست به کار شدند که از دور فریادی به گوش رسید که: «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد و به این ترتیب جوان بی‌گناه از مرگ حتمی نجات یافت. بشر به به امید زنده است و در سایه آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و خوش‌بینی در همه جا می‌درخشد و آوای دل‌انگیز آن در تمام گوش‌ها طنین‌انداز است. مأیوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید.

ریاضیات خوشبختی

به دانشمندی گفتند خوشبختی چیست؟ گفت حاصل یک کسری است که صورتش تلاش و مخرجش توقع است. هرچه صورت نسبت به مخرج بیشتر بشه، جواب بزرگتر میشه. حالا فرض کنید توقع به صفر نزدیک شود، خوشبختی می رود به سمت بینهایت. شرط خوشبختی این است که توقعات را پایین بیاوریم.

زلال مهربانی

محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی و دستهای خودت خیس نشود، چه زیباست بی قید و شرط عشق بورزیم، بی قصد و غرض حرف بزنیم، بی دلیل ببخشیم و از همه مهمتر بی توقع به تمام موجودات محبت کنیم. عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش می کنند اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به همراهانشان کنند، شیطان در تنهایی خود خواهد مرد.

کینه یعنی خودسوزی

کشاورزي يک مزرعه بزرگ گندم داشت زمين حاصلخيزي که گندم آن زبانزد خاص و عام بود. هنگام برداشت محصول بود شبي از شبها روباهي وارد گندمزار شد و بخش کوچکي از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمي ضررزد. پيرمردکينه روباه را به دل گرفت بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداري پوشال را به روغن آغشته کرده به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف وآن طرف مي دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش، در اين تعقيب و گريز گندمزار به خاکستر تبديل شد. وقتي کينه به دل گرفته ودر پي انتقام هستيم بايد بدانيم آتش اين انتقام دامن خودمان را هم خواهد گرفت بهتر است ببخشيم وبگذريم.